.
دیروز نامه ای را که یکی دو هفته منتظرش بودم ، دریافت کردم. نامه ای ساده و صمیمی از زبان مادرکه حال و روز خودش و سایرین را شرح داده بود. نامه ای سرشار از سلام و محبت و جابجا "ملالی نیست جز دوری شما!"
مادر سواد خواندن و نوشتن ندارد. معلوم است که نامه را کسی برایش قلمی کرده. ولی هرچه بود، من در لابلای سطرها مادرم را می دیدم که با لبهای بهم آمده ( از درد بی دندانی ) حرف می زد و گاه با گوشه ی روسری نم چشمهایش را می گرفت. حتی اگر فرصت می دادم از لابلای سطور دست دراز می کرد که اشک چشمهای مرا هم با گوشه ی روسری اش پاک کند و بگوید" درست میشه پسرم، می گذرد!"
عکس دسته جمعی خانواده را هم که قولش را داده بود، برایم فرستاده بود. مادرم بود با خواهر کوچکترم و چند بچه ی قد و نیم قد که جلوی دیوار آجری حیاط، رو به آفتاب صف بسته بودند و سایه ی عکاس تا زیر پایشان کشیده شده بود.
در سمت راست عکس، گوشه ی پنجره ی چوبی اطاق پشت سر خواهرم خود نمایی می کرد. و در سمت چپ عکس، هره ی بالای دیوار که جای چند آجرو گربه ی حنایی خانه مان خالی بود، توی ذوق می زد.
در عکس از پدرم خبری نبود. می دانستم که نباید هم خبری باشد. لابد اگر زنده بود، الان کنار مادرم با سیگاری در گوشه ی لب به دوربین، که بعدها قرار بود چشمهای من باشند، خیره می شد. اگر زنده بود برای آجرهای افتاده ی بالای دیوار هم یک کاری می کرد. چه می دانم، شاید هم می گذاشت آجرها همانطور افتاده بمانند. می دانست که آن دیوار تنها راه دررو من بود. خودش هم بارها اشاره کرده بود. می گفت: " اگر ریختند خانه از همین دیوارلااقل خاکی بسر خودت بریز!
در حقیقت همینطور هم شده بود. یعنی نصف شبی که همسایه مان خبر آورد، از همان دیوار، خاکی بسر خودم ریختم و خودم را انداختم خانه ی همسایه و الان اینجا هستم تا گوشه و کنار عکس را برای خودم معنی کنم!
از درخت گیلاس کنار پنجره خبری نیست. اگر عکاس دوربین را قدری پایین تر می گرفت، شاید تنه ی بریده ی درخت را می دیدم. من بچه بودم که پدر نهال کوچک گیلاس را بفاصله ی کمی از پنجره ی اطاق در باغچه کاشت و سفارش کرد که دست نزنیم تا بزرگ بشود. و ما دست نزدیم تا نهال شکننده ی گیلاس به درخت تبدیل شد و تابستانها میوه هایش را تا آنجا که دستمان می رسید، کال و نارس ناخنک زدیم. اگر پدر زنده بود ممکن نبود کسی به درخت گیلاس چپ نگاه بکند!
پله های سیمانی همان است که بود. اگر دوربین قدری جلوتر می رفت و بعد به راست می پیچید، حتی وصله ی دیواره اش را هم می توانستم ببینم که روزگاری در جا سازی ام بود. و اعلامیه ها را بزور داخلش می چپاندم که فردا صبح اش ، در تاریک روشن هوا به خانه های همسایه ها بیندازم!
حالا دیگر گذشته . نه مادر همان مادر است که ساعتها دم در با دلهره برایمان کشیک بدهد، و نه من همان پسری که شب و روز بدووم و خستگی نفهمم. لابد اگر من هم در عکس کنار خواهرم می ایستادم، با موهای سفید و هیکل وارفته، ممکن بود با پدرم اشتباه گرفته شوم .
باور نمی کنم سالها به این سرعت گذشته باشند. پشت عکس اسم بچه ها را با سن شان مشخص کرده اند. آنکه بین مادر و خواهرم ایستاده بهزاد است. هنوز خنده ی نیم کاره ای توی صورتش پیداست. حتما وقتی عکاس دگمه را فشار می داده، گفته که ساکت باشند که صورتشان کج و کوله نیفتد. واو با شیطنت بخودش فشار می آورد که جلو خنده اش را بگیرد. بهزاد دوازده سالش است . یعنی وقتی من در رستوران یونانی ظرفشویی می کردم او بدنیا آمده بود. شاید یکی از همان شبهای پاییز که من دیروقت منتظر اتوبوس بودم، او بدنیا آمده بود و قد کشیده بود تا الان فاصله ی میان مادر و خواهرم را پر کند. یا کسی باشد که گاه مادرم بگوید: بدو برو از سر کوچه فلان چیزو برام بخر.
آنکه سمت چپ خواهرم ایستاده و با موهای صاف و چشمهای روشن خیره نگاهم می کند، لاله است. لاله نه ساله است. یعنی زمانیکه من خسته از کار ظرفشویی، سعی می کردم در شرکت تاکسی رانی استخدام بشوم، او بدنیا آمده بود. بعد بزرگ شده بود تا وقتی من زنگ می زنم، گوشی را بردارد و بگوید: بعله؟ شما کی هستید؟
و وقتی بگویم: آی پدرسوخته!
او بخندد و داد بزند: دایی ، دایی از کانادا!
و خواهرم سراسیمه خودش را برساند و بگوید: داداش چقدر دلم برات تنگ شده. خوب شد که زنگ زدی!
و بعد تمام اتفاقات خانه و اخبار دروهمسایه را بگوید. اینکه "عزت یکهفته پیش سکته کرد." یا " غلام یکنفر را با ماشین زیر گرفته و ماههاست که زندان است." یا " بالاخره رقیه با سه بچه ی قدو نیم قد از شوهر معتادش طلاق گرفت." " پسر سلیمان را بخاطر سابقه ی سیاسی پدرش به دانشگاه را ندادند." و من بپرسم: کدام پسرش؟ و او بگوید: نمی شناسیش ، وقتی اینجا بودی او هنوز بدنیا نیامده بود. و من آه بکشم و بگویم: روزگار است دیگر، چکارش می شود کرد!
بعد او بپرسد: از شما ها چه خبر؟ بچه ها بزرگ شده اند؟
و من خیلی چیزها را سانسور بکنم و بگویم: همه خوبند، ملالی نیست جز دوری از شما!
و او بخندد.
..
9/06/2004 01:08:00 AM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
اگر یادداشت یکی از دوستانم را در باره ی " سه قطره خون " از صادق هدایت لای کتابم پیدا نمی کردم، شاید این سطر ها را نمی نوشتم. ولی با خواندن دوباره ی یادداشت داغم تازه شد. رفتم سراغ سه قطره خون تا چند باره بخوانمش. از آخرین باری که این داستان کوتاه را خوانده بودم مدتی میگذشت و مطمئن نبودم که با حس و حال کنونی ام، بعد از خواندن داستان چه حالی خواهم داشت.
همین اواخر که به دکتر مراجعه کرده بودم ، سفارش کرده بود اخبار خاورمیانه را نبینم، فیلمهای جنگی نگاه نکنم، حدالمقدور رمان نخوانم. و اگر می خوانم، از آنها بخوانم که آخرشان به خوبی و خوشی تمام می شود. ولی وقتی یادداشت دوستم را لای کتابم دیدم، حس کردم سه قطره خونی که پای درخت کاج چکیده هنوز خشک نشده و هنوز صدای دردآلود گربه که در پای درخت کاج تیر خورد و با کمر شکسته در رفت تا در گوشه ای بمیرد، بگوشم می رسد.
اینبار نه احمد و سیاوش که در قالب یک روح به گربه شلیک کرده بودند را می دیدم و نه عباس شاعر و تارزن را و نه مدیر آسایشگاه را که از قفس قناری بعنوان طعمه استفاده می کرد تا گربه ها را به پای درخت بکشاند تا با یک تیر خلاصشان کند. اینبار همه ی حواسم به گربه بود. به گربه ی جسور که مزد جسارتش را با یک تیر گرفته بود و رفته بود که تا ابد چشمهای از حدقه درآمده اش در تاریکی بدرخشد و از بالای درخت کاج بر زندگی سیاوش و احمد و من سایه بیفکند.
تیر درست به مهره ی پشتم اصابت کرده بود. آنجا که نه میشد لیس بزنی تا قدری تسکین پیدا کند و نه میشد خون جاری را که قطره قطره می چکید تماشا کنی و ببینی که چگونه ذره ذره در تاریکی مرگ فرو می روی. جالب اینکه پشیمانی را هم در چشمان قاتل خودم می دیدم. گویی خودش هم باور نداشت که با شلیک یک تیر، ویرانی را در جان من و خودش گسترده باشد. نه قصد فریاد داشتم و نه قصد اعتراض. فقط حیران بودم از اینهمه قصاوت که در حقم کرده بود. حتی فرصت آنرا نیافته بودم که بگویم : نا انصاف این" نازی " بود که مرا انتخاب کرد!
به هر ترتیبی بود جنازه ام را به پای دیوار باغ کشاندم و دیگر نتوانستم تکان بخودم. تا صبح لرزیدم و نالیدم.
فردای آن شب دیگر نبودم. ولی چشمهای از حدقه درآمده ام از شدت درد را همانجا بالای درخت جا گذاشتم تا همواره قاتلم را ببینم. تیرهایی که شب های بعد بسویم شلیک می شد، دیگر آزارم نمی داد. گلوله ها انگار که در بخار فرو شوند، از من می گذشتند و من همچنان می دیدم. داشتم ویرانی یک مجموعه را که می دانستم روزگاری در آسایشگاه دور هم جمع خواهند شد، می دیدم. مثل آیینه ای شکسته، هزار تکه بودند. ولی هنوزآیینه بودند و زوایای روح و جسم همدیگر را منعکس می کردند.
با زنگ ساعت شکسته ام سر برمیگردانم و کتاب را گوشه ای پرت می کنم.
ساعت را مادرم برایم فرستاده. همان موقع هم که دستم رسید، شکسته بود. گفته بودم: مادر چیزی از پدر برایم بفرست برای یادگاری. و او گفته بود: آخه مادر بابات که چیزی نداشت. چی بفرستم که آبرومند باشه!
گفته بودم: حتی لنگه کفشی، جورابی، چیزی که هنوز بوی او را بدهد.
و او این ساعت شکسته ی مچی را برایم فرستاده بود. ساعت که نه، تکه ای فلز که از بند چرمی پر چروک آویزان بود. نه عقربه ای داشت ، نه شیشه ای و نه حتی صفحه ای که ساعت و دقیقه رویش مشخص باشد.
لابد وقتی پدر زیر ماشین له می شده، مچش هم از زیر چرخهای ماشین بی نصیب نمانده بود. فقط مانده بودم که پدر چطور این ساعت بی پیچ و عقربه را کوک می کند.
همین دیشب بود که ساعت زنگ زد. صدایش را بوضوح می شنیدم. همزمان پدر پرده ی پنجره ی اطاقم را پس زد و وارد شد. مثل همیشه پارچه ی سفیدی دور خودش پیچیده بود و جابجا لکه های خون روی پارچه ی سفید توی ذوق می زد.
برایش چایی ریختم و قدری درد دل کردیم. گفت : آمده ام ساعت را برایت کوک کنم.
ساعت را کوک کرد و نشست. برای رفتن عجله نداشت. بعد پرده را کنار زد و در تاریکی شب خیره شد. در همان حال داشت شعری را زیر لب زمزمه می کرد.
پرسیدم: پدر چی می خوانی؟
و او تا حدی که من هم بشنوم، صدایش را بالا آورد:
" دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من ، که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوش در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
و لیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون "
گفتم: پدر این شعرو عباس گفته ، یا همان احمد.
گفت: چه فرق میکنه پسرم، عباس گفته باشه یا احمد، یا تو. این شعر مال همه مونه. گفتم: من هم بلدم.
بعد دو تایی دم گرفتیم:
" دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد...
صدایمان را بلند کردیم و بارها تکرار کردیم.تا اینکه در زدند. بلند شدم در را باز کردم. پیر مرد مسئول ساختمان بود. پرسید: چه خبره باز نصف شبی، مردم خوابن!
گفتم: مهمون دارم، با پدرم هستم.
از در آمد تو و سرک کشید تا وسط هال را ببیند. بعد برگشت طرفم و با دلسوزی پرسید: پسرم تو حالت خوبه!
گفتم : عالی. دیگه بهتر از این نمیشه!
سفارش کرد که صدایم را پایین بیاورم و در حالیکه سر تکان می داد، رفت.
وقتی برگشتم از پدر خبری نبود. از همان راهی که آمده بود، رفته بود و پرده هنوز تکان می خورد.
گلویم می خارید و سرفه می کردم. ساعت مچی شکسته چند بار زنگ زد و سرفه ام شدیدتر شد. لابد قطره های خون زیر درخت کاج خشک شده بود. داشت دیر می شد. باید از درخت کاج بالا می رفتم!
..
8/06/2004 01:33:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
همه چیز برای گفتن یک شعر آماده بود.از صبح حال و هوای خوشی داشتم و حیفم می آمد چند سطری ننویسم. سرکار هم که بودم، واژه ها و ترکیب زیبایی که از آنها می ساختم از خود بیخودم میکرد! ولی فرصت یادداشت نداشتم. غروب وقتی بخانه بر می گشتم، در حین رانندگی برای چندمین بار بندهای شعر را در ذهنم مرورکردم. کافی بود چایی تازه دمی، سیگاری و خلوتی فراهم بشود تا همه را آنطور که دلم می خواست، روی کاغذ بیاورم. چه حالی میکردم وقتی این چند کلمه را با صدای بلند تکرار میکردم:
" در ستایش عشق
به قربانگاه روانه ام...."
بخانه که رسیدم یکراست رفتم سراغ صندوق نامه ها. قبض های آب و برق و تلفن حالم را بهم زد. تکان نخورده سر ماه می رسد و... هی قبض! ولی خب، بالاخره باید زندگی کرد.
وارد آپارتمان که میشدم، توی راهرو، جرج همسایه دیوار بدیوارمان را دیدم. حال و احوالی کردیم و رد شدیم. تعجب کردم که باز سروکله اش اینطرفها پیدا شده! حدود ده روز پیش پلیس گفته بود که تا یکسال نمی تواند این دور و برها پیدایش بشود. یعنی زنش ماریا ازش شکایت کرده بود. گفته بود منو می زنه. گویا یکی دو نفر شاهد هم گیر آورده بود و بازوی کبودش را نشان پلیس داده بود و قضیه را تمام کرده بود. بهش گفته بودند حق ندارد حتی تلفن بکند. جالب اینکه همه ی همسایه ها هم قضیه را می دانستند. شاید هم بخاطر همین بود که وقتی منو دید و از کنارم رد میشد، طوری مهربانانه رفتار کرد که انگار با زبان بی زبانی می گفت: " مبادا پلیس خبردار بشود! "
بیچاره جرج نه تنها آدم بدی نبود، بلکه گاهگدار کارهایی می کرد که میشد او را داخل آدمهای خوب بحساب آورد. جرج handy man بود و از دستان زبر و خشن و بیلچه مانندش هنر میبارید. روغن ماشین همسایه ها را عوض می کرد، کلید و پریز خانه ها را تعمیر می کرد، از لوله های گرفته ی دستشویی گرفته تا یخچال و دوچرخه و... همه را خیلی ارزان و حتی گاه مجانی تعمیر میکرد.
چند سال پیش که تازه همسایه شده بودیم، و میدانست که من مهاجر تازه واردی هستم، خیلی بمن می رسید. سعی میکرد بمن انگلیسی یاد بدهد. از هر دری صحبت میکرد. بعد ها فهمیدم که نصف صحبتهایش فحش است. یعنی محبتش را هم با فحش همراه میکرد!
یکبار وقتی تلویزیون دست دومی را کشان کشان به خانه می آوردم، پرسید: " چرا کمک نمیخوای، مگه جرج رو نمی شناسی!؟
شکسته بسته جوابش دادم: نخواستم زحمتت بدم و الا میدونم که شما...
گفت: shut up !
و تا بخودم بجنبم، تلویزیون را دوش گرفت و برد گذاشت وسط اتاق. البته خب، دیگر نمی شد برای دو سه لیوان آبجو دعوتش نکرد. بعد نشست به پرحرفی و یکساعت تمام حرف زد. مثلا می خواست بمن انگلیسی یاد بده. خدا وکیلی بدهم نبود. یعنی همین درد دل کردنها بود که باعث شد من هم گاهی زبانم باز بشود و یکی دو جمله غلط غلوط تحویل بدهم.
تنها بدی جرج و زنش ماریا این بود که همیشه سر و صدایشان بلند بود. سر هر چیز بی ارزشی بگو مگویشان بالا میگرفت و آسایش همسایه ها را به هم میزدند.
پاسی از شب گذشته بود که قلم و کاغذ آماده کردم تا شعرم را جمع و جور کنم.
" در ستایش عشق
به قربانگاه روانه ام... "
هر چه این تکه را در ذهنم مرور می کردم، واژه ها در برابرم زنده تر می شدند. از کی این تکه را در ذهنم پرورش داده بودم، خودم هم نمی دانم. ولی مسئله این بود که باید می نوشتم و تمامش می کردم.
برای شروع بند دوم شعر دنبال کلمه ی مناسبی میگشتم که چیز سنگینی بدیوار خورد و حواسم را پرت کرد. بین آپارتمان من و آپارتمان جرج تنها یک دیوار نازک فاصله بود. از آن دیوارها که مشت یک بچه مدرسه ای هم می توانست سوراخش کند. فکر کردم الان است که دوباره سرو صدای جرج بالا بگیرد.
دقایقی بعد دوباره برخورد چیزی شبیه لیوان یا زیر سیگاری با دیوار، اعصابم را خراب کرد. ولی سعی کردم تمرکزم را از دست ندهم. سیگاری روشن کردم و دوباره نوشتم:
در ستایش عشق
....
ولی مگر می شد از دست این دیوانه ها کاری کرد! اینبار صدای ماریا بود که بلند بلند تمام کس و کار جرج را به فحش می گرفت.
با حالت عصبی بلند شدم و چند بار محکم بدیوار کوبیدم. می خواستم بگویم:
کی خفه میشید! مردم کار و زندگی دارند!
با خودم گفتم همین الان است که پلیس سر برسد و حال هردویشان را بگیرد.
دقایقی گذشت و سروصدای ماریا خوابید. حالا جرج بود که با لحن التماس می خواست ماریا را براه بیاورد.
بند دوم شعر همان لحظه از ذهنم خطور کرد و نخواستم فرصت را از دست بدهم:
" هر چند
زیر چشمی می پایمت
که بازم داری
از سقوط حادثه
! "
چایی تازه ای ریختم و سیگار دیگری روشن کردم و سعی کردم دوباره ذهنم را روی شعر متمرکز کنم.
حالا سر و صداها خوابیده بود. بنظر می آمد که جرج موفق شده ماریا را آرام بکند. حتی چند بار جمله ی I love you را که پشت سر هم میگفت، بصورت گنگ شنیدم.
جالب اینکه احساس شعری ام قویتر از آن بود که کارم را نصف کاره بگذارم. نوشتم:
" و تو
با هزار عشوه
پای بر آفتاب می نهی
به حاشای من. "
توی راهرو دری چند بار باز و بسته شد. یک لحظه نگران حال جرج شدم. اگر این بار پلیس دخالت میکرد، کمترین تنبیه زندان بود.
ولی دقایقی بعد سرو صداها خوابید. انگار همه چیز بخیر گذشته بود.
حالا می خواستم سر و ته قضیه را هم بیاورم. بند آخر شعر خیلی اهمیت داشت. دنبال کلماتی می گشتم که شعر را در اوج تمام کنم.
صدای خنده ی خفیفی حواسم را پرت کرد. فکر کردم اشتباه شنیده ام. ولی متعاقب آن خنده ی بلند ماریا بگوشم رسید. اشتباه نکرده بودم. همه چیز داشت به خیر و خوشی می گذشت. حالا خنده های خفیف به زمزمه های عاشقانه تبدیل شده بودند. مخصوصا وقتی صدای نفسهای تند و غیر قابل کنترل جرج را شنیدم، خیالم راحت شد و همان لحظه بند آخر شعر در ذهنم شکل گرفت:
" آخر، یک تبسم
و یک قطره عشق
که اینهمه
شکنجه نمیخواهد! "
..
6/24/2004 02:23:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
سر شام بودم که " پوپک " زنگ زد و گفت که فردا برنامه ی رقص دارد و خواست که اگر توانستم فردا ساعت هفت سری به سالن round house در مرکز شهر بزنم. گفت که یکی- دو ماهی روی این رقص کار و تمرین کرده.
" برنامه ی رقص " همیشه برایم " دیریم دارام " مجالس رقص ایرانی را تداعی می کرد و حقیقتش زیاد علاقمند نبودم. ولی همینجوری پذیرفتم. گفتم : باشه، مرسی که خبرم کردی، اگر توانستم حتما. و خداحافظی کردیم. با خودم گفتم: دو ماه کار و تمرین برای یک رقص! آدم خیلی باید بیکار باشد!
پوپک را از نزدیک نمی شناختم. ولی بخاطر شب شعر و موسیقی که قرار بود در کتابخانه ی مرکزی شهربا نام " Persian court " برگزاربشود، چند بار تلفنی صحبت کرده و هماهنگی های لازم را کرده بودیم. قرار بود یکی – دو نفر از شاعران افغانی مقیم شهر را خبر کند تا باصطلاح جمعمان جمع باشد.
فردایش که بیکار بودم دو- سه نفر از دوستان را هم خبر کردم و با هم راهی مرکز شهر و سالن round house شدیم.
نصف سالن پر بود از کانادایی ها و هندی های مهاجرکه با اشتیاق منتظر شروع برنامه بودند و از ایرانیها تنها من و سه نفر دوستانم بودیم که در گوشه ای نشستیم.
مجری برنامه توضیح مختصری در مورد برنامه های آنشب داد و آغاز برنامه را اعلام کرد.
نور سالن آهسته آهسته کم شد تا سالن در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفت. تاریکی مطلق قبل از انفجار بزرگ! گویی هنوز نه خورشید و نه زمین و نه انسان، که هیچ موجودی پا به هستی نگذاشته!
بعد نور یک شمع صحنه را روشن کرد و همزمان موسیقی اوج گرفت و زنی که تا آن لحظه دیده نمی شد، شمع را روی دست گرفت. نوای موسیقی همراه دکلمه ی یک شعر انگیسی از گوشه ی سالن برمی خواست و زن که پیراهنی سفید ( گویی ازجنس حریر ) بر تن داشت، با شمع می چرخید. موسیقی اوج می گرفت و زن با حرکاتی موزون داستان شعر را می رقصید!
گاه چون پرکاهی با غرش مهیب توفان از جا کنده می شد و دقایقی بعد، انگار که در ساحلی آرمیده باشد، نرم و هموار چون قو بر روی امواج می خرامید. گاه در غرش طلوع یک ستاره، تاب می خورد، می شکست، بی شکل می شد و لحظه ای دیگر چون ستاره از گوشه ای سر برمی زد و می درخشید.
کهکشان، آبستن حادثه ، با درد می نالید و هزار تکه می شد. غرش سنگهای آسمانی را که از کنار گوشت رد می شدند، می شنیدی! ناگهان طلوع یک ستاره به هرچه بیتابی، سامان میداد. زن یا ستاره متولد می شد. کهکشان با تولد زن کامل میشد.
ستاره زن بود. زن موسیقی بود . موسیقی مادر همه ی کائنات بود.همه ی کائنات فریاد و شعر بود و طبیعت و هرآنچه با ستاره ها می چرخید، آهنگ زنانه داشت!
وقتی چراغها روشن شدند، تازه متوجه شدم که بیش ازچهل دقیقه در صحنه خیره مانده ام !
برنامه تمام شده بود و صندلی ها داشتند خالی می شدند که پوپک را بین مردم که دورش را گرفته بودند، دیدم. نزدیکتر رفتم و آنهمه هنر را برایش تبریک گفتم. فروتنانه گفت:
مرسی که اومدید، از ایرانیها همین دو- سه نفر هم بد نیست!
..
6/02/2004 01:37:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
وبلاگ پربار " عبدالقادر بلوچ " طنز نویس محبوب، فیلتر گذاری شد!
" عبدالقادر بلوچ "یکی از پر خواننده ترین وبلاگهای ایرانی بود و در طی شش ماهی که از انتشار آن می گذشت، بیش از سی و سه هزار بار مراجعه کننده داشت و بیشتر مطالب آن در سایر نشریات انترنتی نیز نقل می شد.
در مورد کیفیت وبلاگ " عبدالقادر " همین کافیست که هادی خرسندی طنز نویس بزرگ معاصرگفت : "وبلاگی پر و پیمان و خواندنی"
عبدالقادر طی شش ماه بیش از دویست مطلب کوتاه و بلند طنز، که گاه اشک آدم را در می آورد، نوشت.
از عبدالقادر بیش از پنجاه داستان کوتاه و بلند در نشریات گوناگون خارج کشور چاپ شده و مجموعه داستان "فرمایش و غیره" شامل هیفده داستان کوتاه از وی منتشر شده است.
همچنان برایش دست و قلمی توانا آرزو می کنیم.
..
5/19/2004 01:47:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
دیشب داستان کوتاهی را که چند روز قبل نوشته بودم، برای یکی از آشنایان، که چند هفته قبل به خارج از کشور مهاجرت کرده، خواندم. وقتی داستان تمام شد، نفسی به راحتی کشیدم و نظرش را پرسیدم. دقایقی سکوت کرد و بعد گفت: خوبه... ولی...
حس کردم توی رودرواسی گیر کرده. پرسیدم: ولی چی؟
گفت: میدونی، ما ایرانی هستیم. بهر حال فرهنگ ما با اینا جور درنمیاد. ما حساب و کتابایی داریم که این خارجیا نمی فهمن.
گفتم: اینجا که خارجیها ما هستیم، حتما منظورت داخلی هاست!
خندید و گفت: آره خب ... منظور یه طوری نوشتی که انگار دختره حق داشته نصف شبی قاطی پسرا بشه و از خونه بزنه بیرون! بعدش هم طوریه که انگار در بگومگوی دختر با پدرش، حق بجانب دختره ست!
گفتم: یکی از همون پسرا برادر دختره ست. ولی پدر مشکلی با پسرش نداره!
گفت: به هر حال میدونی، این فرهنگ برا ما ساخته نشده. ما باید فرهنگ خودمونو حفظ کنیم . ما تاریخ داریم، سنت داریم. حالا کاری به آخوندا ندارم... ولی خب تو فرهنگ ما حساب و کتابایی هست...
من که انتظار داشتم او داستان را به لحاظ تکنیک و منطق داستانی بررسی کند، از صحبتهایش - که از هر تازه واردی شنیده بودم - حوصله ام سر رفت. خواستم موضوع را عوض کنم. گفتم:
حالا این داستانو ولش کن، از خودت بگو. از محیط جدید راضی هستی؟
گفت: پسر نمیدونی، اینا واقعا انسانند! همه کارشون رو حساب و کتابه. چقدر به آدم احترام میذارن! با اینکه ما زبونشون رو خوب نمیدونیم. . . تازه این همسایه بغل دستی مون چه آدم شریفیه! الان چند روزه که کار و زندگی شو ول کرده، و از خرید و اداره مهاجرت... همش دنبال کار ماست.
آخرهای شب، وقتی از هم جدا می شدیم، خیلی خودمانی گفت: راستی فلانی، میگن اینا استخراشون بد نیست، زنونه مردونه هم که ندارن، کی وقت میکنی یه استخری بریم؟
لحظه ای سکوت کردم و بعد مثل خودش خیلی خودمانی گفتم: هر وقت خواستی میریم. من از خانمم می پرسم، شما هم از خانمت بپرس ببین کی براش راحته...
لحطه ای من و من کرد و گفت: اصلا ولش کن، حالا چه وقت استخره!
..
5/11/2004 12:16:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..
بالاخره دیوید شرش را از سرم کم کرد! دو هفته بود که جل و پلاسش را پهن کرده بود وسط هال و شب و روز مثل رادیویی که همیشه باز باشد، حرف می زد. می گفتم: دیوید یه ذره خفه خون بگیر بزار به کارام برسم! می گفت: غلط کردی، وقتی من همه کارو زندگیم بهم ریخته، تو می خوای همه چیزت وفق مراد باشه!
می پرسیدم: پس کی می خوای برگردی سر خونه زندگیت؟
می گفت: فعلا که چنین قصدی ندارم!
این چندمین بار بود که با زنش دعوا کرده بود و نصف شبی پتو و بالشش را برداشته بود و آمده بود خانه ی من. وقتی در را برایش باز کردم، مثل کسی که درسش را از حفظ باشد، پتو و بالش را انداخت وسط هال و پرسید: چی داری؟
پرسیدم: نصف شبی می خوای چی داشته باشم!
بعد خودش رفت سر یخچال و دو تا آبجو برداشت وازخودش پذیرایی کرد.
با دیوید دوستی پنج - شش ساله داریم . با هم راحتیم و متلک ها و شوخی های همدیگر را جدی نمی گیریم.
سومین یا چهارمین روز بود که گفتم: دیوید، میدونم که بالاخره با زنت آشتی می کنی و برمی گردی. بنابرین نزار زیاد فاصله بیفته.
گفت: باید با پای خودش بیاد اینجا و ازم معذرت بخواد . . . باید بدونه که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست.
گفتم: مثلا ایندفعه چه غلطی می خوای بکنی؟
گفت: اینش دیگه بتو مربوط نیست!
می دانستم هیچ برنامه ی خاصی نداشت. فقط رویش نمی شد برگردد. دیوید و زنش ژانت را از سالها پیش، از آنوقتها که هنوز دوست دختر و دوست پسر بودند می شناختم. در مجموع زندگی شاد و راحت وبی دردسری داشتند. هردو کار می کردند و سالی دو سه بارمسافرت می رفتند و بهترین هدیه ها را برای هم می خریدند. در حقیقت آشنایی ما هم از موقعی شروع شد که یک روز در خانه را زدند و خیلی دوستانه گفتند: ما سه هفته ای مسافرت می ریم. مصر، یونان و . . . ممکنه قدری طولانی هم بشه. میشه خواهش کنیم در این فاصله از گلدونها و پرنده های ما مواظبت کنید؟
گفتم: حتما این کار را خواهم کرد. بعد کلید خانه شان را تحویل گرفتم و تا برگردند، هم گلها را آب دادم و هم پرنده ها را آب و دانه.
دو سال پیش خیلی ساده و عاشقانه ازدواج کردند. اولین بار بود که در یک عروسی در خارج کشور شرکت می کردم. از یکرنگی و صمیمیت عروس و داماد و مهمانان جوانی که تا صبح نوشیدند و زدند و رقصیدند، به هیجان آمده بودم.
تا مدتها بعد از ازدواجشان هم خوشحال و راضی بودند. تا اینکه یکروز دیوید سر زده بسراغم آمد وگفت که می خواهد چند روزی را پیش من بماند. با خوشرویی پذیرفتم.
دو روز بعد ژانت بدنبالش آمد و هردو خوش و خرم سر کار و زندگی شان بازگشتند.
چند ماه پیش بود که دوباره دیوید بسراغم آمد و با خنده گفت: باز هم مجبورم چند روزی در خانه ات بمانم!
وقتی باز هم این کار تکرار شد گفتم: دیوید، چرا یه خونه اجاره نمی کنی . . . برای روز مبادا!
خندید و گفت: خودم هم نمی دونم، شاید هم کردم!
دیروز نزدیک غروب با دیوید نشسته بودیم و گل می گفتیم و گل می شنفتیم که در زدند. وقتی در را باز کردم، ژانت با داد و بیداد وارد شد و گفت: کجا گورتو گم کردی . . . پس چرا برنمیگردی!
دیوید که آنهمه پشت سر ژانت خط و نشان کشیده بود، مثل بچه ی سربراه لیوان آبجو را زمین گذاشت و سلام کرد.
ژانت سرش داد زد: خوب می خوری و می خوابی . . . یاالله تکون بخور!
دیوید خودش را جمع و جور کرد و بلند شد که برود.
وقتی راهشان می انداختم، طوری که فقط دیوید متوجه بشود، به پتو و بالش اشاره کردم.
دیوید بی رودرواسی بلند گفت: نمی برمش، جمعش کن بزار یه گوشه، چه میدونم فردا چی میشه!you never know
..
4/27/2004 03:21:00 PM
ساعت.. faramarz نوشتهه..